تبليغاتX
کیلیمانجارو

کیلیمانجارو

ورزاب یک با فارغ‌التحصیلان

جمعه پانزدهم مردادماه 1389: برنامه گروه فارغ التحصیلان بود و قرار بود در دو سطح سبک و کوهنوردی در منطقه لالون برگزار شود. با ماشین‌های شخصی بسمت لالون رفتیم، قرارمان صبح زود میدان نوبنیاد بود و ساعت از 7 صبح گذشته بود که به روستا رسیدیم. روستا هنوز تقریبا در خواب بود که ما راه افتادیم. از کوچه پس کوچه‌های روستا رد شدیم و از میان ساخت و سازهای جدید که شکل روستا و مسیر را بسیار متفاوت از سال‌های پیش کرده گذشتیم تا به راه پاکوبی برسیم که آن هم همه این سال‌ها بارها بالاو پائین شده است. بدون استراحت رفتیم تا به ابتدای تنگه رسیدیم و همانطوری که پیش‌بینی کرده بودیم برای گذشتن از آب کلی دردسر کشیدبم. بعضی‌ها به آب زدند و برخی هم به روش‌های گوناگون از آب گذشتند، خیس شدیم. از آخرین جای رودخانه که رد شدیم، در همان میانه تنگه، جایی نشستیم تا صبحانه بخوریم و خشک شویم. آفتاب آمد؛ گرم و خشک‌مان کرد. بعد از صبحانه و آشناشدن با دوستان، مسیر را ادامه دادیم. برای رسیدن به قله ورزاب یک که هدفهمان بود می‌توانسیتم زودتر روی یال سمت راست برویم ولی تصمیم آن بود که همگی تا تلخ‌آب با هم باشیم و بعد از تلخ‌آب و از یال خفته‌ای که از همان وسط دره بالا می‌رفت صعود کنیم. به تلخ آب رسیدیم. ساعت نزدیک 11 صبح بود. گروه کوچکی که بیشتر قدیمی‌های گروه بودند صعود را شروع کردیم و بقیه بچه‌ها قرار شد که تا آبشار بروند و چند ساعت دیگر در همان تلخ‌آب منتظر ما باشند تا دوباره با هم به روستا برگردیم.

کمی بالاتر از تلخ آب، سرسبزی و  مسیر آب که پائین تر دیده میشود

هوا خنک بود و بادی می‌وزید. تیم تقریباً یکدست بود و با سرعتی خوب صعود می‌کردیم. منطقه هنوز سرسبز بود و بوی گیاهان حس خوبی به آدم می‌داد. از خاطره‌ها و روزگار کنونی و دوستان سفرکرده بسیار حرف زدیم. استراحتی هم داشتیم. بالای سرمان ابرها تندتند رد می‌شدند و بهم می‌پیوستند. برخی از بچه‌ها خسته شدند و وقتی به قله فرعی که از پائین هم تنها آن دیده می‌شد رسیدیم، همان‌جا ماندند. چند نفری‌مان بسمت قله اصلی رهسپار شدیم. منتظره غربی بسیار دل‌چسب بود. دماوند تا نیمه سفیدپوش و همه قله‌ها که در غباری گم شده بودند. ورزاب‌ها را بهم نشان دادیم و بسوی قله اولی شان راه افتادیم.

کمی مانده به قله فرعی

روی قله کلی خندیدیم. یکی از دوستان گیرداد و همانجا نهارش که بلو و خورش بود، گرم کرد و به ما هم داد و خوردیم، حسابی چسبید. سرپرست هم برای آنکه کم نیاورد چای گذاشت و آن هم حسابی چسبید. پشت سرمان از تماشای خلنو و پالون‌گردن که برف تازه مانند توری عروس روی سرشان نشسته بود، لذت می‌بردیم و چای داغ می‌نوشیدیم. ابرها تکه تکه بهم می‌چسبیدند و اینبار از سمت شرق سیاه و سیاه‌تر می‌شدند. هوا خنک‌تر شده بود و بوی باران به مشام می‌رسید. دیر شده بود و سریع راهی پائین شدیم تا به دوستان برسیم. کمی پائینتر از قله باران شروع شد و همه جا را خیس و تازه کرد. خنک بود و بسیار  چسبید. حدس می‌زدم که بچه‌ها برای پرهیز از خیس شدن، چون سرپناهی نداشتند، سریع‌تر راهی پائین شوند. سریع‌تر پائین آمدم و دیدم که حدسم درست بوده است. کنار تلخ‌آب باران قطع شده بود. نهار را سریعی خوردم و بازهم زودتر رفتم تا به بچه‌ها برای گذشتن از آب کمک کنم. یکی از همراهان صعود لنین را هم دیدم، بسیار دیدار دلچسبی بود. همان میانه تنگه و جایی که نهار خورده بودیم گروه منتظرما نشسته بود. راهی شدیم و باز با مشقت از آب رد شدیم. لالون و تنگه‌اش همیشه ما را خیس کرده و به دردسر انداخته ولی باز هم دوستش داریم. از آب که رد شدیم و نزدیک روستا منتظر بقیه دوستان ماندیم که خیلی زود رسیدند. همه خوب بودیم و سرحال، با هم تا روستا آمدیم و از دوستان خداحافظی کردیم. در ترافیکی نه خیلی زیاد تا تهران رانندگی کردم  و بعد از خداحافظی با دوستان راهی خانه شدم. آشتی کرده‌ام با کوه‌ها؟ امیدوارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:52  توسط ابوذر  | 

دره وارنگرود تا خلنو

جمعه و شنبه: 18و19/4/89 : بار قبلی کی بود؟ تیرماه چهار سال پیش. خوش گذشته بود و ایده‌ای هم بود که هر یکی دوسال این برنامه اجرا شود. سرپرست و مسئولش مشخص بود ولی نشد تا امسال. از برنامه قبلی کلی خاطره بود و آدمهائی که خیلی‌هایشان دیگر نیستند، جایشان خالی بود.

سرپرست که زنگ زد و قطعی کرد که حتما بروم برایم بهانه‌ای شد تا آخر برنامه که هی بگویم مرا برای بارکشی برده است. تا ساعت 11 شب که میخواستیم فردایش برویم مطمئن نبودم و آخرش خودم زنگ زدم تا بهم بگویند که بله هستی و 4 صبح فلان جا و اینها. خوشبختانه غذا گروهی بود! کوله را جمع کردم و خوابیدم و صبح توی مینیبوس تک و توک چهره آشنا دیدم. اکثریت غریبه بودند مثل بار قبل ولی واقعاً زیاد اهمیتی نداشت. خوشحال بودم که باز به آن دره پرآب پا میگذارم و به آن دریاچه زیبا میرسم و در حالت ایده‌آل باز هم به خلنو خواهم رسید. سناریوی امیدوارکننده‌ای بود پس باید خوشحال می‌بودم.

صبحانه را همان کنار روستا خوردیم . بارها تقسیم شد. تیم متوسطی بودیم. ترافیک جاده تا اینجا این تیم را به اندازه کافی عقب انداخته بود ولی خوبی این سرپرست ما این است که همیشه با آنچه پیش می‌آید می‌سازد و این یعنی اینکه ما با سرعت متوسط تیم حرکت را شروع کردیم. اوایل مسیر چندتایی تیم دیدیم. دره چیزی بین سبز و زرد ولی بازهم بسیار زیبا بود. رودخانه وارنگرود مثل همیشه پرآب، موسیقی متن برنامه ما بود برای روز اول تا وقتی که از آن جدا شویم و بسمت دریاچه بالا رویم. هوا گرم بود و آفتاب تیرماه سوزان ولی یادم هست که نسیمی خنک هم بود و این گرما خیلی اذیتمان نکرد.

بچه‌ها زود خسته شدند و سرعتمان کم شد ولی چاره‌ای نبود. نهار را همان جای دفعه قبل یعنی کنار آن سنگ و سایه کوچکش و چشمه آب خنکش خوردیم . بسیار چسبید. لذات باورنکردنی برنامه‌های کوه که هیچگاه نتوانستم در جای دیگر تجربه‌اش کنم. این سنگ بزرگ حالا یادگار صعودی دیگر هم بود، دقیقاً پائین آن دره مخوفی بود که ما در قالب یک گروه 4 نفره، چندین ماه قبل بعد از صعود کمان‌کوه از آن پائین آمده بودیم. آنجا یادشان کردم و اینجا کلاه از سر برمی‌دارم به احترام منصورکه حداقل چند سالی این کوه‌ها را نخواهد دید، با آرزوی شادکامی برایش.

بعد از نهار آفتاب هنوز داغ بود و ما هم صحبت کنان و هرهر چرند گویان می‌رفتیم. این خاصیت این دره کم شیب و طولانی‌است که می‌توانی در حین صعود زبان را هم بکارگیری. فقط  لعنتی تمام نمی‌شود. توفکر می‌کنی که بزودی آخرش هست و آخرش نیست و ادامه دارد. چندین ساعت بعد، آفتابی توی دره نبود ولی تا تاریکی هنوز دوساعتی وقت داشتیم. استراحت آخر کنار چوپان‌ها ایده‌آل بود. پنیر با بوی گوسفند و دوغ عالی. جوان شدیم.

آن اواخر کمی جلوتر رفتم تا جایی برای عبور از رودخانه خروشان پیدا کنم. با توجه به زمان همان ابتدای دره‌ای که باید بپیچیم به سمت راست باید شب‌مانی می‌کردیم واین یعنی عقب بودن از برنامه. پل برفی هم نبود و جایی برای عبور ار آب پیدا نشد. من که لیز هم خوردم و یکی از پاها کاملا خیس شد. سیستم کیسه پلاستیک هم بخاطر فشار و حجم بالای آب جواب نداد. بچه‌ها کفش ها را درآورده و به آب زدند. آبی که به غایت سرد بود.

چادرها را کنار گوسفندسرا علم کردیم. شب خیلی خوبی بود. فقط بگویم که شام حسابی چسبید، من بیرون خوابیدم و بعد از مدتها آسمان پرستاره را نگاه کردم تا خوابم برد. وسط شب تکنولوژی مسخره و موبایل یکی از بچه‌ها بیدارم کرد ولی صحنه‌ای که از آسمان دیدم رویایی بود و می‌ارزید که طرف را ببخشم.

صبح صبحانه و حرکت، بار دیگر از آب گذشتن و خیس شدن پاها ولی آرام آرام رفتیم تا به دریاچه نزدیک شدیم. همانجا هم بارها گفتم، این منطقه دریاچه خلنو یکی از زیباترین و باشکوهترین مناطق کوهنوردی ایران است. ارتفاعی نزدیک به 4000 متر، دریاچه‌ای زیبا و آبی خنک و مهمتر از آن، اطراف آن کوه‌هایی یکی از یکی زیباتر. خط‌الرأس وحشی دریوک، برج، خلنو، سرکچالها و در پشت سر یخچال و کمان‌کوه و سرماهو و پشت سر آنان آزادکوه زیبا و باز هم اگر غباری نباشد وروشت و شاید علم‌کوه و ... رسیدن به آنجا کافی است تا من برای هرچیزی سرحال شوم.

تیم خسته بود و شیب آخر تا خلنو شن اسکی و سنگین. چندتایی از بچه‌ها خیلی اذیت شدند. یک‌جاهایی کوله‌هایشان را بردیم و من سعی کردم با آواز خواندن کمی انرژی برسانم. از اینکه خودم بعد از اینهمه کوه نیامدن خوب بودم احساس بسیارخوبی داشتم.قبل از بقیه به قله رسیدم. همه آن زیبایی آن‌طرف، این طرف هم هست و احتیاجی به نام آوردن از قله‌ها نیست. آن انتها دماوندِ تا نیمه سفید در غبار نگاهم می‌کرد. ساعت از 2 بعدازظهر گذشته بود و کمی دیر بود.تا بچه‌ها برسند چیزی خوردم. استراحتی کردیم و بسمت کاسه خلنو و برج سرازیر شدیم. آن پائین نیم‌ساعت دیگر برای نهار و استراحت نشستیم و بعد هم راهی پائین شدیم تا برسیم گردنه و سپس آبشار.

 اینجاها من جلو می‌رفتم تا تیم خسته را بکشانم پائین. چاره‌ای نبود. به آبشار که رسیدم استراحت کردیم و معلوم بود که به تاریکی میخوریم. باز هم تیم را جمع و جور کرده و راهی شدیم. برخی خیلی خسته بودند ولی چاره‌ای نبود. با روشنی هوا به تنگه رسیدیم ولی تنگه و آب را نشد که رد کنیم. فکر که می‌کنم نمی‌دانم با آن آب خروشان و ساعت 9 شب چطور آن تیم خسته را از آب گذراندیم. مسلم است که همه به آب زدیم و آن نیم ساعت آخر از تنگه تا روستا را با صدای آب در کفشهایمان هم‌آواز بودیم.

برنامه سختی بود ولی بسیار خوش گذشت. اینکه خودم سرحال بودم و توانستم مفید باشم حس خوبی داشت. و مهمتر از همه این بود که شبی باز توی کوه‌ها خوابیده بودم و از آبی گذشته بودم و خلنو رو بار دیگر لمس کرده بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 12:3  توسط ابوذر  | 

سیزده بدر، حوالی دوشاخ

پنج‌شنبه و جمعه  12و13/1/89 : شب قبلش با محسن صحبت کرده بودیم که یک جایی برویم. صبح تا حدود 9 خواب بودم و تا حدود 10 که محسن زنگ زد فکر می‌کردم که باز هم تنبلی پیروز می‌شود. محسن خوشبختانه مُصر و پایه بود. کلی مشکل پیش آمد و کلی بحث داشتیم ولی مثل اینکه این بار می‌خواستیم که برویم. حدود 5/3 بود که از درکه راه افتادیم. مسیر بسیار شلوغ بود و طبیعتاً همه در حال بازگشت بودند. ما دونفر با کوله سنگین و رو به بالا کاملاً وصله ناجور آن جماعت بودیم. سریع خودمان را به دوراهی کارا رسانده و از مسیر و جماعت‌اش جدا شدیم. از اینجا به بعد کسی نبود. آفتاب زورش کم شده بود و نسیمی خنک داشتیم که هرچه بالاتر می‌رفتیم شدتش زیادتر می‌شد. کلی حرف برای گفتن داشتیم و آن اوایل خیلی حرف زدیم ولی بعد از ساعتی هرکسی بیشتر درخودش بود و صعود می‌کردیم. طبق انتظار بدن‌هایمان ناآمادگی‌اش را نشان می‌داد ولی سرعتمان در مجموع خوب بود. هرازگاهی آبی می‌نوشیدیم و چیزی هم کنارش می‌خوردیم تا انرژی باشد و بالاتر رویم. به گردنه رسیدم و بی‌توقف بسمت قله پیچیدیم. باد شدید شده بود و دستها را سرد می‌کرد. آن انتها، زیر تیکه سنگی قله، کسی آلونکی ساخته بود که در نوع خودش جالب بود. به قله که رسیدیم ساعت 5/6 عصر بود. خیلی بهتر از آنی که فکرش را می‌کردیم آمده بودیم ولی خب خستگی هم حسابی خودش را نشان می‌داد. روی قله اصلی با هم دست دادیم و بسمت پشت دوشاخ سرازیر شدیم. برف بود ولی برف یخ‌زده که زیاد اذیتمان نکرد. اولین گردنه جایی برای چادر نبود و باد هم حسابی اذیتمان می‌کرد. کمی پایئن‌تر از گردنه آبی روان یافتیم و جایی که توانستیم بخوبی صافش کنیم و چادر دونفرمان را با بدبختی در باد برپا کنیم. اینکه آب روان حاصل از برف کنار دستمان روان بود و صدایش را می‌شنیدیم معرکه بود. جایمان هم آنقدرها بد نبود. چادر را که برپا کردیم آفتاب هم رفتنی شده بود. صحنه زیبای غروب را دیدیم و درون چادر خزیدیم.

منظره غروب از کنار چادر، عکس از محسن عسگری

کلی حرف و خنده و یاد دوستان بهمراه چای داغ داشتیم. شام را آماده کردیم و بعد از آن نگاهی به آسمان پرستاره انداختم و به کیسه خواب پناه بردم. به پیله شخصی‌ام برگشته بودم. پیله‌ای که مدتها بود گم‌اش کرده بودم. آن شب بارها بیدار شدم و فکرهای زیادی از سرم می‌گذشت ولی در کل خواب خوبی داشتم. صبح زود عجله‌ای برای هیچ‌کاری نداشتیم. گذاشتیم آفتاب به چادر بتابد و گرم‌اش کند. حدود 9 صبح بیدار شدیم. با آبی بسیار خنک صورتم را شستم و از اینکه در کوه بودم بسیار لذت می‌بردم. صبحانه مفصلی خوردیم و بعد بیرون چادر زیر آفتاب داغ دراز کشیدیم و حرف زدیم. از بچه‌هایی که نیستند، از کوه‌هایمان و سختی‌هایش، از آرزوها و برنامه‌هایی که ممکن است تنها در فکرمان بمانند ولی همانجا هم کلی هیجان‌انگیز بنظر می‌رسند. حدود 12 وسایل رو جمع کرده و راهی پایین شدیم. از همان دره سمت راست خودمان را به دره فرحزاد رساندیم که طبق انتظار به جهت سیزده‌بدر پر از ماشین و هموطنانی بود که به آن دره گرم و متاسفانه کثیف پناه برده بودند. جاده خاکی اینجا این امکان را به هرکسی داده که هرگونه زباله‌ای بخصوص از نوع ساختمای‌اش را در جای جای و گوشه کنار جاده خالی کند. پایین گرم بود و آفتاب سوزان. ساعت دو و نیم نشده بود که فرحزاد بودیم. خداحافظی کردیم و هر کسی رفت بسمت خانه  و پیله شهری خودش.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 20:57  توسط ابوذر  | 

تولد

جمعه 9/11/88 : قرار شد با دوتا از دوستان فارغ‌التحصیلی برنامه تولد گروه به مقصد پناهگاه پلنگ‌چال را برویم. دوستان که جمع شدند دیدیم که به علت دیر اعلام شدن برنامه و مابقی مشکلات تعدادمان بسیار کمتر از پیش‌بینی است و راه که افتادیم بخاطر شلوغی مسیر تصمیم گرفتیم که به جنگل کارا برویم. آنجا خلوت بود و بسیار دلچسب. صبحانه حسابی خوردیم و گپی با دوستان زدیم و خوش گذشت. قرار بود زودتر برگردیم و به اصرار من برای برگشت قرار شد با دو دوست خودم تا گردنه چین کلاغ را صعود کنیم و از آن طرف برگردیم. برف کمی روی زمین نشسته بود و هوا ابری و خنک بود. سریع به گردنه رسیدم و سرحال بودیم. عکسی گرفتیم و راهی پایین شدیم تا به کارهایمان برسیم. بسیار صعود خوبی و بود و حسابی حال داد با آنکه کوتاه بود.

پی‌نوشت : بحث صعودهای بلند و وبلاگ و لنین شد. دوستان بدرستی انتقاد کردند که فاصله پست‌های لنین آنقدر زیاد است که هیچ‌کس رشته داستان دستش نمی‌ماند. تنبلی خودم را قبول کردم و قرار شد اول تا جایی که می‌توانم گزارش را بنویسم و بعد با فاصله منطقی آن را روی وبلاگ بگذارم. به امید اینکه انجام دهم!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 15:18  توسط ابوذر  | 

لنین 3 – استازولامید: بخورم یا نخورم،میخوای بخور...

ماجرای آماده شدن برای ارتفاع هم آنجوری که من در این برنامه فهمیدم هیج مبنا و اصولی ندارد. ایرانیان با توجه به اطلاعات بدست آمده از صعودهای قبلی هرکدام نظری دارند. در مورد استفاده کردن یا نکردن قرص استازولامید اوضاع خیلی بدتر است. مشکل اول آن است که همه خوردن یا نخوردن آن را مانند یک تابو می‌دانند و از تجربه‌هایشان با کسی نمی‌گویند. من به شخصه هیچ‌ پیش‌بینی‌ای از آن نداشتم و بدون آنکه از کسی راجع بهش بپرسم به برنامه رفته بودم. قرص را هم که مشخصاً اصلاً همراه نداشتم! وقتی که فهمیدیم که بر طبق یکی از نسخ موجود اگر بخواهیم قرص بخوریم باید از همان شب شروع کنیم تازه فکرمان درگیر ماجرا شد. از محاسن و معایبش دانستیم و همانجا فهمیدیم که نقل قول‌هایی هم که می‌شود می‌توانند کاملاً متضاد باشند. من به شخصه تصمیم گرفتم که تا مشکلی با ارتفاع حس نکردم قرص‌ها را نخورم. بدی این طرز رفتار- بر اساس اطلاعات دوستان-  آن بود که اگر حالم بخاطر ارتفاع خراب شود قرص دیگر درمان نیست بلکه برای جلوگیری از حاد شدن مشکل به کار می‌آید و نفر حتما باید ارتفاع کم کند. خب این ریسک زیادی بود ولی مشکلاتی هم که برای قرص‌ها عنوان می‌شد به اندازه کافی آدم را پس می‌زدند. بنابراین من نخوردم. بعضی‌ها شروع کردند به خوردن، در انتها بخاطر مشکلات زیادی که در راه صعود داشتیم این از موضوعاتی شد که اصلا نتوانستم نتیجه خاصی از اینکه کدام الگو بهتر بوده بگیرم. من خودم از یک‌جایی به بعد نه بخاطر آنکه مشکل ارتفاعی پیدا کرده بودم بلکه بخاطر ترس از آن شروع به قرص خوردن کردم که توضیح آن را در جایش خواهم داد. دوستم نیما در گزارش اورست امسال‌ش توصیه کرده که قرص‌ها قبل از بروز مشکل استفاده نشوند. من خودم هنوز راجع به این موضوع پیگیری بدرد بخوری نکرده‌ام که نظری بدهم ولی فکر می‌کنم اینکه آدم بدون مشکل خوردن قرص را شروع کند خیلی درست نیست.

خواستید برنامه ارتفاع بالا بروید از همان اول تکلیف خودتان را با استازولامید و یا اقلام مشابه روشن کنید نه مثل من یک شبه با مشکل مواجه شوید و تصمیم بگیرید. این هم یکی دیگر از اشکال‌ها. اگر کسی اینجا را می‌خواند و می‌تواند در این مورد توضیحی، تجربه‌ای یا منبعی را در اختیار من و بقیه بگذارد با کمال میل استقبال می‌شود.

همان شب یکی از همراهان درد شدیدی در کمرش احساس کرد که از آن به بعد هراز چند گاهی به سراغش می‌آمد و بیشتر از همه خودش و کمی هم ما را نگران می‌کرد. این را هم چون در نوشته‌هایم بود نوشتم تا حتی این مشکل کوچکی که شاید در ذهن من کمی بزرگتر بود را جا نینداخته باشم.

برای صعود موفق و پرهیز از خطرها در کوه‌هایی که احتمال خطر می‌رود اولین و مهمترین فاکتور به نظر من داشتن ذهنی آرام و سرحال است. ذهن خسته که هزاران فکر و خیال را در خودش بررسی کرده در حین حرکت در کوه ممکن است گریزی به هر کدام از آن فکرها بزند و همان یک لحظه برای رویدادن یک حادثه بیشتر از کافی است. بهتر است اگر هم قرار است فکر کنید به همان چیزی فکر کنید که فردا قرار است با آن رودر رو شوید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 17:55  توسط ابوذر  | 

تمرین امداد و نجات دی‌ماه- توپان

پنج شنبه 17/10/88 : باز هم همان منطقه و همان سناریو. هوای آفتابی و بهاری. تعداد کمتر. آشتی بیشتر با طناب و صندلی . آویزان شدن و هیجانش مثل قدیم. برنامه موفق. یادآوری گره‌ها و خاطره‌های سنگ‌نوردی‌ها.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 18:4  توسط ابوذر  |